تبلیغات
زندگی در دنیای کاروفناوری - یک داستان واقعی از یک معلم و شاگردش
زندگی در دنیای کاروفناوری
www.nowinfan.ir *** آینده از آن علم،تکنـولوژی و خلاقیت همراه با ایمان وصداقت است
به سایت زندگی با حرفه وفن خوش آمدید****صفحات را تا آخر مشاهده نمائید**** می توانید نظر خود را در بخش نظرات  بنویسید ****در صورت تمایل درانجمن گفتگوی سایت عضو شوید **** تا باز شدن کامل صفحات کمی صبر کنید
کانال تلگرام ذره بین

لینکدونی

آرشیو موضوعی

صفحات جانبی

← آمار

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • کاربران جاری: نفر
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک "زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند *** مغرور بودن به دانش خود ، بدترین نوع جهالت است *** فکرنو بسیار ظریف و حساس است با یک ریشخند کوچک می میرد و کنایه ای آن را به سختی مجروح می کند *** تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزد، محکمتر می شود، دل آدمی است *** لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه همان لحظات خوشبختی بودند
آدرس زندگی با حرفه و فن :
www.nowinfan.ir 
و آدرس دیگر سایت:
www.nowin.tk

یک داستان واقعی از یک معلم و شاگردش

معلم و دانش آموز
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به یك اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او راست نمی گفت و چنین چیزى امكان نداشت. مخصوصاً این كه پسر كوچكى در ردیف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نیز دانش آموز همین كلاس بود. همیشه لباس هاى كثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد...


امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند كمكش كند.

معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت كامل".

معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.

معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.

معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش می برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از این كه دیر به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد.

تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى كه داخل یك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سركلاس باز كرد.

وقتى بسته تدى را باز كرد یك دستبند كهنه كه چند نگینش افتاده بود و یك شیشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند كرد. سپس آن را همان جا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.

تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه كرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در كنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می كرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می كرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یكى از با هوش ترین بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به یك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یكسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید كه من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود كه دبیرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترین معلمى هستید كه در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأكید كرده بود كه خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود كه پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه كمى طولانی تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج كنند. او توضیح داده بود كه پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كلیسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست كرد و علاوه بر آن، یك شیشه از همان عطرى كه تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در كلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این كه به من اعتماد كردید از شما متشكرم. به خاطر این كه باعث شدید من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر این كه به من نشان دادید كه می توانم تغییر كنم از شما متشكرم.

خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می كنى. این تو بودى كه به من آموختى كه می توانم تغییر كنم. من قبل از آن روزى كه تو بیرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدریس كنم.

بد نیست بدانید كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى این دانشگاه نیز به نام او نام گذارى شده است !

همین امروز گرمابخش قلب یك نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشید و مطمئن باشید كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.


» آشنایی با پیشرفته ترین و پیچیده ترین فناوری ساخته دست بشر ( یکشنبه 5 مهر 1394 )
» حقایق عجیبی درباره کلاغ ها ( جمعه 25 اسفند 1391 )
» اتفاقات بدن در یک 24 ساعت - بسیار جالب ( شنبه 21 بهمن 1391 )
» کارگاه برق مدرسه منگور کردستانی-سوم 1 و سوم 2 ( جمعه 15 دی 1391 )
» کارگاه برق مدرسه منگور کردستانی-دوم 1 و دوم 2 ( یکشنبه 3 دی 1391 )
» تصاویری جالب از دیوار چین ( پنجشنبه 13 مهر 1391 )
» درس ادب به مسافر نژادپرست ( پنجشنبه 9 شهریور 1391 )
» عکسهای کارگاه و کارعملی کلاسهای اول مدرسه شهیدباکری-رمز:شماره تلفن مدرسه ( دوشنبه 16 مرداد 1391 )
» تولید برق از زندانیان ( چهارشنبه 14 تیر 1391 )
» درمان بیمار آلمانی مبتلا به ایدز برای اولین بار در جهان ( پنجشنبه 25 خرداد 1391 )
» معدن داری در فضا ( سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 )
» عجایب بدن انسان و آمارهایی جالب از اعمال روزانه انسان ( شنبه 9 اردیبهشت 1391 )
» نوروز 91 مبارک باد ( سه شنبه 1 فروردین 1391 )
» داستان کوتاه باسواد-بی سواد ( دوشنبه 15 اسفند 1390 )
» عاقبت مصرف مواد مخدر + تصویر جالب ( شنبه 15 بهمن 1390 )
» برنج فروشی که امپراطوری سامسونگ را به وجود آورد! ( یکشنبه 4 دی 1390 )
» تست تمرکز جالب - آیا شما نابغه اید؟ ( سه شنبه 1 آذر 1390 )
» تغییرات دوره راهنمایی و اضافه شدن بازدید به حرفه و فن ( یکشنبه 1 آبان 1390 )
» یک رویداد علمی و باز هم تایید اسلام و قرآن + تصاویر بسیار جالب ( جمعه 22 مهر 1390 )
» چینی ها چه جوری درست می کنند؟ + تصاویر ( شنبه 12 شهریور 1390 )
» دو داستان جالب: قرآن و ناپلئون - دکتر مصدق در دادگاه لاهه ( سه شنبه 25 مرداد 1390 )
» امن ترین محل نشستن در وسایل نقلیه کجاست؟ ( جمعه 3 تیر 1390 )
» اخطار ( شنبه 28 خرداد 1390 )
» اعداد شگفت انگیز ( سه شنبه 17 خرداد 1390 )
» زلزله ای به بزرگی 4.2 درجه درمقیاس ریشتر اشنویه ،نقده و پیرانشهر را لرزاند + تکمیلی ( جمعه 6 خرداد 1390 )
» سوء تفاهم (داستان کوتاه و جالب) ( دوشنبه 15 فروردین 1390 )
» چیزهایی که زلزله نتوانست از مردم ژاپن بگیرد. ( جمعه 27 اسفند 1389 )
» آلبوم تصاویر کارگاه حرفه و فن مدرسه شهیدباکری 89-88 ( جمعه 22 بهمن 1389 )
» شرح اردوی جنوب درس آمادگی دفاعی ( سه شنبه 5 بهمن 1389 )
» ابتکار جالب برای ایجاد کارگاه سیار در مدرسه شهید باکری ( سه شنبه 5 بهمن 1389 )


بازگشت به صفحه اصلی سایت


تماس با ما
کانال تلگرام ذره بین
کانال تلگرام ذره بین

آلبوم تصاویر مدرسه

درباره نویسنده

بــا تغییرات جدیــد نظـــــام آموزشی درس کاروفناوری بـه عنوان یکــــی از مفیــدترین دروس، دانش آموزان مبتـــکر و خــلاقی را بــــار می اوردکه بـه جـای مدرک گرایـی و رفتن در پـی مطـالب حفــظی کـم ارزش و امیــدداشتن به استـــخدام،خود خـــلّاق و کــارآفرین شوند.
دردرس کـاروفناوری دانـش آموزان عـلاوه بر به دست آوردن اعتـــماد به نفس به دلیــل انجام کارهای عملی باانواع مهارتهای فنی آشنـا میشوند که هم در زندگی شخصــی به کارشان می آیدو هم می تواند جرقه ی علاقه به رشته ها و مشاغل فنی را درآنها به وجود آورد.
موضوعات متنوع کاروفناوری به دانش آموزان فکرکردن و خـــلاقیت یاد می دهدو آنها را از سربار بودن رها میکند.کاروفناوری تنها امیــد جــامعه برای کم شدن فاصله علــم و عمــل بوده و میتواند نویدبخش پیشرفت و تکنولوژی باشد.
در این وبلاگ آمیخته ای از مطالب روز درمورد علـم و تکنـولوژی مرتبط با کــاروفناوری و هـر مطلب مفیددیگری برای دانش آموزان علاقمند قرار می گیرد.
آدرس اصلی: www.nowinfan.ir
آدرس کوتاه: www.nowin.tk
مدیر سایت: سیروان مولودپور

جستجو در مطالب

لینکستان

آرشیو

تقویم

PageRank Checking Icon